پوهاند زهما

طنین اندیشه های پوهاند زهما

كوهِ بابا

هرشخص زمانيكه گرفتار يك حالت احساسی وعاطفی می شود و از نگاه شادمانی يا اندوهگينی هيجانات درونی اش به خروش می آيد زمزمه هايی به زبانش جاری گشته و به نحوی گفته های ذهنی و درونيش منظوم می گردد. شايد ادبيات فلكلوريك و به خصوص اشعار فلكلوريك به مانند دوبيتی ها و چاربيتی ها وغيره به همينگونه به وجود آمده باشند. اين منظومه ها به نحوی بيانگر درد درونی و نمايشگر حالت های غم و شادی انسان می باشد.

دركتابی به نام "طنين" كه برگزيده اشعار پروفيسر (پوهاند ) علی محمد زهما در آن گِرد آوری شده است، ما همين حالت را در می يابيم. دراين كتاب استاد زهما حالت های گوناگون احساسی وعاطفی، دردهای درونی و انديشه های مختلف خويش را در باره انسان و زندگی منظوم ساخته است. مطالعه اين كتاب راهی را به سوی بازشناسی فكری استاد و حالتهای كه استاد در مقطع زمانی مختلف گرفتارآن شده است بازمی كند.
درآغازاين كتاب آمده است :

" طنين بال پروانه به گوش كس نمی لغزد
حقيقت باتن تب دار
دربيغولۀ دشوار
مصرانه ره خود بازمی پويد "

دراين كلام منظوم آغازين كتاب، درمی يابيم كه چگونه استاد ازحالت جاری انسانها و به خصوص آنانيكه به خاطرحرص و آز بی پايان شان، گوشهای شان از شنيدن حقيقت كَرشده اند رنج می برد. ولی استاد به خوانندگان می گويد با وجود اين، " حقيقت با تن تب دار در بيغولۀ دشوار مصرانه ره خود باز می پويد."
درشعری به نام " آدمی " می خوانيم :

" زورگويی می نبازد رنگ در روح و نهاد آدمی
آزسرلشكربود از سده ها درين جهاد آدمی
بی صلح ازاومسجل نيست درلوح زمان
رنگ و ريوست بهترين داد و نماد آدمی
با مهارت می كنند درخون يكديگر شنا
اين هنر يك رشحه ازنوك مداد آدمی. . .
مغزحيرت زای او ازخودپرستی درعذاب
داد ازين معجون زهرآگين حاد آدمی
پرتوافشان فهم او درپردۀ پندار او
اژدر بخل و منيت خانه زاد آدمی
با روان مغلق و پيچيده و رنجور خويش
خرمن پُرحاصلش را داده برباد آدمی
اززمين تا آسمان جولانگۀ انديشه اش
گشته اين سياره پهنای فساد آدمی..."

آری، استاد زهما، به صفت يك شخصيت متفكر ژرف انديش آدمی را در حقيقت متوجه اعمالش می سازد و به او می گويد كه تو چنان اسير حرص و آز و خود خواهی شده يی كه اين سياره زيبا را به سوی نابودی پيش می بری وغافل ازان كه خودرا نيز نابود می كنی. البته مقصود استاد كُل آدمی نيست و همان يك گروه شيطانی است كه با تخريب طبيعت، ايجاد جنگها وشراندازی در جامعه انسانی، بشريت را به سوی نابودی می برد. يعنی همان "آزسرلشكر" مايه فساد در جامعه انسانی است. در جامعه بشری همان گروهی كه مدعی سرلشكری آدميان است و گرفتار افكار شيطانی شده است چنان آز و حرص، بخل و منيت وی را كَر و كور كرده است كه توان شنيدن و ديدن حقيقت را از دست داده و همواره بخاطر قدرت و ثروت بيشتر و بيشتر به توطيه چينی و دسايس گوناگون مشغول بوده دست به جنگ و انسان كشی زده مرتكب قتل و قتال و جنايات مختلف می شود. متباقی انسانها به گونه صلح آميز مشغول كارهای توليدی و خدماتی در رشته های مختلف مادی و معنوی، علم و تكنالوژی بوده زمينه رفاه مادی و معنوی آدمی را فراهم می سازند. ولی همين گروه شيطانی سرلشكرها، ازدست آوردهای مادی ومعنوی انسانها به سود خويش سوء استفاده می نمايد.
استاد در شعر"آدمی" به حق صفات اين سرلشكرها را شرح و بيان كرده است و آنان را ازنگاه سياسی برای سايرآدميان معرفی و شناسانده است. مگراز نگاه عرفانی اين شعر متوجه احاد آدمی است. هرگاه انسان نتواند خودرا از چنگال نفس شيطانی رهايی بخشد و اسير هوا و هوس نفسانی و خود خواهی باشد، همان است كه استاد زهما، در شعر"آدمی" شرح كرده است.
دراين مجموعه شعری، طنين انديشه ها و درد های استاد را می توان به وضوح شنيد. در شعر "به پيشواز تجاوز" اين فرياد به گوش می آيد:

"به هر طرف نگرم درد و رنج و عصيانست
به روستا خبر از گَرد پای گُردانست
به پيشواز تجاوزگران خون آشام
سنان و خنجر مردم چو تيغ رخشانست... الی آخر"

اين موضوع رنج آور و مصيبت بار در چندين شعر استاد منعكس شده است. استاد كه عاشق وطن زادگاهش است و عمری در آرزوی سعادت، پيشرفت وآزادی آن با درد و دريغ سپری كرده است، نمی تواند برای لحظه يی هم آن را فراموش نمايد. همواره روزهای هجرت و تبعيد را به ياد وطن می گذراند:

"هست هر سنگ و كلوخ كلبۀ ويرانۀ آبای من
در نظر يك خرمن گُل درمشامم آنچه ريحان ميكند"
(ازشعربت فرخار)
در شعر" ذرات جان سوخته " می خوانيم :

"آسمان گر به فرق من فرو ريزد
ور زمين چاك گردد و مرا فرو ببرد
گر كه قصاب "خلق " زيرساتورش
بند ازبند پيكرمرا ببرد
وركه صياد ملت و مردم
خون گلنارطفل من به شيشه كند
پيكرلاغرم به زير سم ستور
ازعداوت به خاك و خون بكشد
نورازديده گان من به ميلۀ سرخ
بزدايد مرا به داش نهد
همه ذرات جان سوخته ام
درفضازعشق كشورم گويد "

دركتاب "طنين"، اشعارسياسی، اجتماعی، عارفانه وعاشقانه گوناگون را می خوانيم كه به حق طنين انديشه های استاد می باشد كه دران حالت های احساسی وعاطفی استاد و ديدگاه های استاد در باره بخشهای وسيع زندگی بازتاب يافته است. به قول حافظ استاد را می توان در اين حالت يافت:

در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم او در فغان درغوغاست
اين فغان و غوغای درونی چنان استاد را ازخود بيخود كرده و چنان درغليان و جوش بوده كه به قول مولانا:

"رَستم ازين بيت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر
پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا"
و يا :

" قافيه انديشم و دلدارمن
گويدم منديش جزديدارمن "

استاد پيش ازاينكه اصول فعولن ومفتعلن را جدی بگيرد و در باره قافيه بينديشد، درباره انسان و ميهن و زندگی انديشيده است، يا به قول مولانای بلخی در باره دلدارانديشيده است. چنانچه در ختم شعر "ميهن من" خود می گويد: "احساس من درينجا در بند و بارقافيه زندانی نمانده است." و اين درست است، در شعرمعاصرجهانی ديگرعروض و قافيه كهنه شده است و همان حكم زندانی احساس و عاطفه را دارد. امروزه موسيقی درونی و به گونه ای موزون بودن شعر در نظرمی باشد نه قافيه و عروض به شكل كلاسيك آن. طوريكه درشعر "ميهن من" موسيقی درونی و موزون بودن به گونه طبيعی در شعر جريان يافته است. در اين شعر طويل عميقاً احساسی، عاطفی و وطن خواهانه ما يك زهمای عاشق را می بينيم كه با ميهنش عشق می ورزد. در اين شعر و بسا از شعر های مجموعه "طنين" مشابهت هايی را از نگاه احساس عاشقانه و شيوه بيان مجنون وار، با ديوان شمس مولوی درمی يابيم. برای اثبات مدعا پارچه هايی از شعر"ميهن من" را بر ميگزينيم:

"ميهن من
گل نسترن من
از ريشه روانم
تو فكر و بيانم
تو مصدرايجاد وجودم
تو رازعيانم
تو سوز نهانم
تو شمع شبستان زمانم
تو گلشن پر موج خيالم
سجاده تويی تو
ميخانه تويی تو
تو ساغر و پيمانه
تو ساقی مستانه
تو راز نگاه من
پرواز نگاه من ... "

اين شعر كه ۸۴ مصرع است به خوبی بيانگر اين واقعيت می باشد كه استاد زهما بدون اينكه خواسته باشد آن را در ذهنش جمع و جورنمايد و يا خواسته باشد در باره قافيه و وزن آن بينديشد، همانطور ناخود آگاه احساس و عاطفه درونی اش به جوش آمده و فوران كرده است واين فوران چنان عاشقانه و نيرومند بوده است كه استاد را ناگزيرساخته است تا به سرعت آن را به همان شكل طبيعی اش نقش كاغذ نمايد. به يقين اگر استاد از فوران آن به خاطر رعايت قواعد و اصول عروض كلاسيك و تنظيم قافيه، جلوگيری می كرد هرگز چنين شعر قوی با احساس به وجود نمی آمد.
كمی از شعر"پيام آشتی" را می خوانيم :

"پيام آشتی و صلح در گيتی ناخوانا و مردود است
فضيلت در ورای زندگی پندار بيسود است
زشاخ خشك و فكر منجمد عطربهاران بر نم آيد
نه پنداری تمام نغمه های دلربا از لحن داود است...
سخن ازصلح می گفتند و می گويند و خواهند گفت
وليكن روز و شب در دست تير و برسرش خوداست...
اگرداد و مروت شمع دانش را به كف محكم نگه دارد
جهان ما نشاط آرد كه اين خود باب محمودست
همان روزی كه دام و صيد و خونريزی شود نابود ازگيتی
همان روز اولين روز جهانِ آدم زيبا و مسعود است "

چند بيت هم از "زادگاه من " :

" اين زادگاه من فسانۀ ديرينۀ منست
آری، فسانۀ عجيب كه درخانۀ من است
اين آشيان سوخته و آن رنج بيكران
يك قطره درد زانهمه پيمانۀ من است
اين چهره های تازه و آن حيله های پار
فصل كهن برای اين دل ديوانۀ من است ... "

از واژه واژهء اين اشعار درد وطن خواهی و عشق به ميهن و زاد گاهش و انديشه های والای انسانی در باره انسان وجامعه انسانی، می تراود و غم بزرگ استاد دراين است كه چگونه گروهی از انسانها در اثر حرص و آز بی پايان و اسارتهای نفسانی گرفتار افكار شيطانی شده اند؛ رياكارانه گپ از صلح، دموكراسی و عدالت می زنند ولی در عمل به خاطر استثمار و چپاول دارايی های ملت ها، جنگ و قتل و قتال را بر آنها تحميل نموده و برای اين گروه ستمگر"پيام آشتی و صلح در گيتی نا خوانا و مردود است/ فضيلت در ورای زندگی پندار بيسود است " در حاليكه اين كره زيبای زمين و تمامی هستی و كاينات با همه نعمات گوناگون و فراوانش برای انسان آفريده شده است و در خدمت انسان قراردارد. هرگاه انسان به صورت مسالمت آميز، با همكاری و صلح و صفا با هم زندگی نمايند ميتوانند برروی زمين برای خود بهشت بسازند. آری اين انسان است كه با اعمال خويش می تواند برای خود بهشت يا دوزخ بسازد. متأسفانه اكثراً انسان برای خود مصروف دوزخ سازی است و هرگزمتوجه اين همه نعمتها و زيبايی ها كه خداوند برای شان رايگان اعطا كرده است نمی شوند و شكرآنها را بجا نمی آورند؛ نه تنها كه متوجه نيستند و شكر آن را بجا نمی آورند بلكه همواره مصروف تخريب و نابودی آنهاهستند. فكركنيد اگر يك روز در روی زمين آب نباشد و يا لحظه يی آكسيجن نباشد و نبود آنها يعنی ختم زندگی. پروفيسرزهما می خواهد انسانها را متوجه اين امرخطير و مهم بسازد و ازاين روست كه می گويد:

" هرآن روزی كه دام صيد و خون ريزی شود نابود از گيتی
همان روز اولين روز جهانِ آدم زيبا ومسعود است "

برگزيده اشعاراستاد كه در كتاب "طنين " گِرد آوری شده است عبارت از۵۵ پارچه شعر و ۴۸ قطعه رباعيات و مقطعات است. كتاب ۱۵۸ صفحه دارد، ناشرآن پروفيسوركريستان ريدرمی باشد و در شهر ويانای اطريش چاپ شده است. نوشته كوتاهی به فارسی و انگليسی به قلم محترم فريد انصاری "دربارهء شاعر" را كه شناسنامه فشرده ای است، با خود دارد و "مختصرسخنی" به قلم خود شاعر نيز در آغاز كتاب آمده است.
اين كتاب را بايد خواند، چند بار بايد خواند و به دِقت بايد خواند و مغز را از آن برداشت و در جهت تقويه و تكامل احساسات وعواطف انسانی و وطن دوستی ازآن استفاده ها بُرد.
دراينجا بسيارمناسب می آيد كه به خاطر شناخت استاد گرامی پروفيسورعلی محمد زهما يك بار ديگر بيتی را كه سالها قبل زيب النسا دختر اورنگ زيب متخلص به مخفی سروده است نقل كنيم:

" درسخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل
ميل ديدن هر كه دارد در سخن بيند مرا"

می توان با سخنهای عطرآگين استاد كه در گلبرگهای رنگارنگ و زيبای اين كتاب پخش شده است استاد را به خوبی شناخت و به شخصيت والا مقام فرهنگی وی پی بُرد و اورا درلابلای اين سخنهای عميقاً انسانی ديد.
ما اين سخنهای كوتاه را كه هرگزبرای معرفی اين اثر گرانبها كافی نيست و حق مطلب را ادا نمی كند با نقل يك رباعی استاد كه در پايان كتاب چاپ شده است، پايان می دهيم:

"دلم با خويش تنها ياد های پار را در سينه می خواند
سرود هستی گلزار را بهر دل پروانه می خواند
پيام عشق سوزان را برای طفلك آواره می خواند
نويد صبح روشن را برای مرغك بی لانه ميخواند"

كتاب را ازطريق اين ايميل می توان به دست آورد:

nursafa@gmx.net


بازگشت به صفحه نخست