تجلیل از نود و پنجمین سال تولد شخصیت برجسته دموکرات ومشروطه خواه افغانستان شاد روان برات علی تاچ

خاطراتی از گذشته ها از پدرم

خاطرات شخصی و خانوادگی

جاى خيلى تاسف است كه پدر را از دست ما ربودند، و ما كه درآن زمان كوچك بوديم، نتوانستيم آن طور كه شايد و بايد از فعاليت های سياسى وى، از موقعيت اجتماعی كه در آن زمان در جامعه، در بين دوستان و مردم خويش داشت، آگاهى بيشتر حاصل مى كرديم. وى زمانی كه در كار های سياسی و اجتماعی اشتغال داشت، (سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۱خورشيدی)، ما در سنين كودكی بوديم. برادر بزرگم، تيمور تاچ دو سال از من بيشتر عمر دارد، در سال ۱۳۳۱ پنجساله و شش ماه بود و برادر كوچكم، همايون تاچ يك سال و شش ماه بيشتر از سنش نمی گذشت، که پدرم را به زندان انداختند.

به خاطر دارم هنگامی كه ما به ديدنش به زندان می رفتيم (در توقيف ولايت كابل) آنان حق نداشتند كه از طريق نوشتن نامه به داخل و خارج از زندان، از مسايل خانه و خانواده، از دوستان و ديگر مسايل آگاهی حاصل كنند. تنها به طور شفاهی از اين گونه مسايل آگاه می شدند. ما و فرزندان ساير زندانيان سياسی تنها لباس مورد ضرورت يك هفته را برايشان مي برديم. واضح است كه ما آنقدر توانايی انتقال مسايل مهم و گفتنی را نداشتيم كه بتوانيم چنين كاری را انجام دهيم. اما خوب به خاطر دارم كه مادرم در زير پيرهنی برادر بزرگم با قلم پنسل چيز هايی می نوشت و هنگامی كه به ديدار پدر در داخل زندان ولايت كابل می رفتيم، برادرم لباس هايش را در می آورد و پدرم آن را می خواند، بعد زير پيرهنی برادرم را می شست و خشك می كرد و بعد خودش چيز های لازم را در آن می نوشت. و بدينگونه ارتباط خطی ميان پدر و مادر تا زمانی ادامه داشت كه در توقيف ولايت كابل بودند. اما زمانی كه وی را به زندان دهمزنگ انتقال دادند، ديگر نه ديد و بازديدی وجود داشت و نه راوبط خطی. تا آن كه خوشبختی كوتاه مدت به ما دست داد و در اخير ماه اسد ۱۳۴۰ از زندان رهايی يافت.

باز هم به خاطر دارم زمانی كه در ولايت كابل به ديدارش می رفتيم، با وجودی كه پدر سگرت دود نمی كرد، اما در سلول كوچك زندان، كه شايد كمتر از شش تا هفت متر مربع بود، بعضاَ قطی های سگرت را می ديديم، ولی در اين فكر نبودم كه اين قطی های خالی سگرت به چه منظور در سلول پدرم است. اين را هنگامی دانستم كه پدرم از زندان آزاد شده بود و در خانه، من تصادفاَ روزی چند قطی سگرت ديدم و تصور كردم كه پدرم سگرت كش بوده و من نمی دانستم. با كنجكاوی يكی از قطی ها را باز كردم و با تعجب در داخل آن به عوض سگرت، ورقه های رزورق قطی های سگرت را ديدم كه در آن ها نوشته هايی وجود داشت. فكر می كنم در داخل يك قطی در حدود چهل تا پنجاه ورقه رزورق جا بجا شده بود، كه بعد ها فهميدم پدرم در سال های زندان در اين ورقه ها در مورد مسايل اقتصادی كشور نوشته هايی به رشته، تحرير درآورده و اين ورقه ها را از دوستان سگرت كش هم زندانی اش به دست می آورد و پنهانی در مورد مسايل بودجه افغانستان و نيز در باره ء راه های بهبود وضع اقتصاد كشور می نوشت. زمانی كه در سال ۱۳۵۷حين تهيه زندگينامه سياسی و اجتماعی پدرم با دوستان همرزم اش (در زندان و خارج از آن) صحبت هايی داشتم، يكی از دوستان دوران زندان، شادروان دكتور نصرالله يوسفی برايم نقل كرد كه: "پدرت هميش در دوران زندان در مورد بهبود وضع اقتصاد كشور فكر می كرد و ما را نيز در جريان می گذاشت كه چگونه بتوانيم چيزی بنويسيم، در حالی كه در زندان داشتن قلم و كاغذ ممنوع بود. مرحوم تاچ بعد از فكر زياد، كاغذ پيدا كرد، يعنی استفاده از ورقه های رزورقی قطی های سگرت. مشكل كاغذ حل شد، ولی قلم از كجا شود؟ بالاخره بعد از تلاش فراوان، يكی از سربازان زندان را که پسر بسيار هشيار و دلسوز بود، به اصطلاح گپ داد تا هر طوری شده يك قلم پنسل برايش بياورد. سرباز مذكور بعد از فكر زياد با ترس و لرز فراوان، چند بار قلم های كوچك پنسل، به انداره انگشتان دست، در بدل پول مناسب به دسترس پدرت قرار داده بود و از وی تعهد گرفته بود تا صورت آگاهی مقامات از موجوديت پنسل ها وی را لو ندهد. پدرت برايش گفته بود كه تو حيثيت پسرم را داری و من پسرم را گول نمی زنم."

اين را نيز به خاطر دارم كه پدرم آن نوشته ها را، بعد ها در كاغذ های نوشتاری معياری باز نويسی كرده بود و آن ها به محترم پوهاند شاه علی اكبر شهرستانی، كه در آن هنگام به حيث مدير مسوول مجلهء "پته"، ارگان نشراتی وزارت ماليه، اجرای وظيفه می كرد، سپرده شد. كه تا مدتی به صورت پاورقی چاپ می شد. بعد از تبديلی موصوف ، باقی مانده اثر مذكور به دست اكبر اعتمادی، كه مسووليت مجله را به عهده داشت، افتاد. بعد از مرگ پدر، به توصيه مادرم چندين مرتبه به نامبرده مراجعه كرده و از ادامه چاپ اثر پدرم جويا شدم. هر بار سر وعده اش اطمينان می داد، ولی آن نوشته ها گم شدند و ديگر به چاپ نرسيدند. و يا شايد هم پسان ها، بعد از مرگ پدرم شايد به نام شخص ديگری به چاپ رسيده باشد و ما نميدانيم.

آن لحظه هايی كه هيچگاه از خاطرم نمی رود، روز آزاد شدن پدرم از زندان است كه يك جا با دكتور محمودی فقيد به روز سی و يكم اسد ۱۳۴۰ اتفاق افتاد. ساعت حدود يك يا دو بعد از ظهر يكی از گرم ترين روز های سال بود كه دروازهء حويلی ما در كارته ۴ به صدا درآمد. من و برادر كوچكم كه در آن سال در صنوف هفتم و پنجم مكتب بوديم، ناخودآگاه، با سرعت زياد بسوی دروازه دويديم. ديديم كه "جوړه"، سرباز آشنايی كه روز های تعويض لباس های پاك پدرم را در دروازهء عمومی دخولی زندان می گرفت و لباس های استفاده شدهء يك هفته ای وی را برای ما می آورد، در عقب دروازه قرار دارد و با چشمان پر فروغ و خندانش بسوی ما می نگرد و با لهجهء شيرين تركمنی اش ( با نوك زبان) به ما چشم روشنی داد و گفت: "شيرينی بدهيد، پدرتان از زندان خلاص شده...!" من و برادرم چيغ زديم كه راست می گويد يا خير؟ گفت كه راست است، آيا مادر تان خانه است يا نه؟ در آن وقت تنها من و برادرم و مادر كلانم در خانه بوديم. برادرم بزرگم غرض آمادگی برای جشن معارف كه در روز دوم سنبله (جشن) در ستديوم ورزشی برگزار می شد، برای تمرين رفته بود و مادر كه در آن زمان كورس های مالی و اداری را می گذشتاند، هنوز به خانه برنگشته بود. نمی دانم مادر کلانم برای جوړه چه داد! ما همراه وی، پای پیاده، اما تقریباً در حال دوش به سوی زندان دهمزنگ که از خانه ما حدود یک کیلومتر فاصله داشت، رفتیم. بعد از حدود نیم ساعت یا بیشتر انتظار به ما اجازه دادند تا داخل برویم. خواستند ما را تلاشی کنند، گفتیم حالا حاجت نیست، پدر ما آزاد شده و دیگر اینکه ما چیزی با خود نیاورده ایم که ممنوع باشد. بعد از لحظاتی چند پدر را در یک اتاق دیدیم و خودرا به آغوشش انداختیم و خوشحالی کردیم و اشک های خوشی از چشمان جاری شد. این دیدار و هم آغوشی، بعد از حدود شش سال صورت گرفت. در پهلویش نشستیم و دستهایش را در بغل گرفتیم. در این لحظه پدر گفت، بچه ها نمی بینید که کاکایتان محمودی نیز در آن طرف نشسته، بروید با وی احوالپرسی کنید. راستش اول اینکه از خوشی زیاد متوجه حضوراشخاص دیگر نشده بودیم و دیگر اینکه مرحوم دکتور محمودی به اندازه ای لاغر و نحیف شده بود که وی را در نگاه اول نشناختیم. ما با چهرهء وی در سال های قبل در ولایت کابل آشنا بودیم، اما گذشت سال های بیشتر در زندان دهمزنگ آنقدر آن مرحومی را ضعیف و لاغر ساخته بود که در نگاه اول مشکل بود اورا تشخیص دهیم، وی به اندازه ای ناتوان و بی رمق بود که هنگام رفتن به خانه، وی را بالای همان چهارپایی که نشسته بود و لحافی را به دورش پیچانیده بودند به داخل موتر انتقال و به منزل بردند. دکتور محمودی فقید بعد از کمتر از دو ماه چشم از جهان پوشید. روانش شاد باد! بعد هر دوی مابرخاستیم و با وی احوالپرسی کردیم و او ما را نوازش کرد.

باری پس از آن که پدرم به خانه آمد، سرور و شادی فراوانی که داشتیم وصف ناپذیر بود. روز های جشن استقلال بود. هنگامی که دوستان و آشنایان از رهایی تاچ آگاه شدند، درب حویلی هر لحظه به صدا در می آمد و گروه گروه از خویشاوندان، نزدیکان و دوستان نزدیک و دور به دیدنش می آمدند و ما به اصطلاح فرصت نمی کردیم که از مهمانان پذیرایی کنیم. درست به خاطر ندارم که چه تعداد آمدند و رفتند، ولی همینقدر به یادم هست که بیش از هزار نفر و یا بیشتر در طول یک یا دو ماه با پدرم دیدار کردند.

مدت چند ماه گذشت، پدرم بیکار و خانه نشین بود، تنها مدرک پولی که از آن امرار زندگی می کردیم معاش مادرم بود که در یکی از کودکستان های شهر کابل، وظیفه معلمی داشت و هم مدتی عمارت اصلی خانهء ما در کرایه بود. در این مدت پدرم به چند کار تشبث کرد. یکی اینکه به کمک دوستانش کسانی به وی معرفی می شدند که مشکلات در دعوی حقوقی داشتند که می بایست در محکمه به دعوی تجارتی بپردازند و هرچند گاهی اشخاصی به خانهء ما می آمدند و پدرم در تهیه و ترتیب صورت دعوای شان کمک می کرد و پولی به دست می آورد. دیگر اینکه به کمک یکی دیگر از دوستانش به ترجمه دایرة المعارف افغانستان اقدام کرد. من که در آن زمان شاگرد صنف هفتم مکتب بودم، در هر یک یا دو ماه بسته های کاغذ ترجمه شده را به شخص مسئوول، آقای محمد نبی که تصادفاً در گوشهء مکتب ما دفتر دایرة المعارف بود، می رسانیدم و جلد بعدی آن را گرفته و برای پدرم می آوردم. و از همین مدرک ها بود که پول مناسبی دریافت می کرد و خرچ زندگی می کرد.

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه در اوایل سال ۱۳۴۲، صدراعظم وقت دکتور محمد یوسف به پدرم وظیفهء رسمی پیشنهاد نمود و وی را به سمت رئیس محکمهء ابتدایی تجارتی توظیف کرد. در عین حال تا آنجاییکه به خاطر سپرده ام، در همان روز ها پدرم برای مادرم قصه می کرد که شاه (محمد ظاهر) اورا نزد خود خواسته و برایش گفته بود که در مورد زندانی شدن ما خودش مستقیماً مقصر نیست، بلکه بیشتر تقصیر و گناه را به گردن کاکاها و کاکا زاده هایش انداخته بود. شاه گفته بود، حالا شما که آزاد هستید و توانایی کار را هنوز هم دارید، کوشش کنید زمینه دموکراسی را برای مردم فراهم سازید. چنان کنید که مردم بتوانند در آینده از مزایای دموکراسی بهره ببرند و این شما ها هستید که می توانید مرا و حکومت را در این امر کمک کنید.

اینکه پدرم بعد از دوره زندانی اش می خواست دوباره به سیاست روآورد و یا آن را کنار بگذارد، چیزی گفته نمی توانم، زیرا مدت آزادیش پس از زندان دژخیم وقت خیلی کوتاه بود. وی صرف مدت کمتر از دو سال در آغوش خانوادهء خود (مادرم، مادر کلانم و ما فرزندانش که حالا یک کمی بزرگ شده بودیم) حیات بسر برد. اما آنقدر ها به خاطرم مانده است که دوستان همرزم قبل از دورهء زندان وی همواره به دیدارش می آمدند و ساعت ها در سالون پذیرایی با هم می نشستند و صحبت می کردند، و ما هنوز آن قدر ها بزرگ نبودیم و توانایی فهم آن را که روی چه مسایلی گفتگو می کردند، نداشتیم و از جانبی در چنین سنین نوجوانی بیشتر به خود بودیم، درک آن برای ما مشکل بود. ولی اینرا متوجه بودیم که دوستان وی، که بار بار آمد و شد می کردند، چهره های شان کاملاً برای ما آشنا بود.

پدرم با حوصله مندی و بدون عجله، ولی با درک مسئوولیت پدرانه از درس و مکتب ما آگاهی داشت و همیش تلاش می کرد تا ما بتوانیم بدون مشکلات و فارغ از هرگونه مسایل، که زندگی انسانها را فراگرفته است، به تحصیل خویش ادامه بدهیم و سعی داشت به هرگونه پرسش های ما پاسخ بدهد. یک بار به یاد دارم که یک کتاب چاپ شدهء رسمی که در خانه ما بود و سفر رهبران آن وقت دولت اتحاد شوروی در افغانستان را با تصاویر گوناگون از رهبران و شهر ها و ساختمان ها و پیشرفت های اقتصادی آن کشور را نشان می داد، ورق می زدم و به عکس ها و تصاویر آن دید می زدم، چشمم در صفحهء اول به عکس یک شخص که سر بی مو و ریش کوتاهی در زنخ داشت، افتاد. از پدرم پرسیدم که صاحب این عکس چه کاره است که در صفحهء اول است و نیز در بعضی تصاویر دیگر در بین رهبران نیست ولی در بعضی عکس های دیگر تنها عکس وی یا در دیوار آویزان است و یا مجسمه وی دیده می شود. پدرم لبخند کوتاهی زد و وی را برایم شناساند. گفت، نام او ولادیمیر ایلیچ اولیانوف - لنین است. او سال ها قبل مرده ولی دولت شوروی را بنیاد گذاشت و چون شخص مبارز بود و برای وطن و مردمش زیاد خدمت نموده است، مردمش از وی قدردانی می کنند و عکس و مجسمه های زیادی از وی به خاطر احترامش در کشور شان دارند. و خیلی چیز های دیگر از وی برایم گفت که دقیقاً به خاطرم نمانده است، اما همینقدر بخاطر دارم که معلومات دقیق در باره وی و کشورش برایم قصه کرد. وی با حوصله مندی و با کلمات فهما برایم می گفت و من نیز صبورانه آن را می شنیدم.

بار دیگر به خاطرم است که روزی یک مجله ایرانی به دستم بود و آن را مطالعه می کردم. یک بار متوجه شدم که پدرم در نزدیکی من نشسته و به مجله خواندن من متوجه است. از من خواست تا آن چیزی که می خوانم، با صدای بلند بخوانم. من هم چنین کردم. بعد از آن که تقریباً نیم صفحه از موضوع مورد مطالعه را با صدای بلند خواندم، برایم آفرینی گفت، ولی در عین حال دو و یا سه کلمه را که در آن وقت ها مفهوم آن ها برایم مشکل بود، معنا کرد و در عین زمان چند کلمه دیگر را که درست تلفظ نمی کردم، طرز ادای درست آن ها را برایم گفت. وی در این زمینه از مادرم خیلی سپاسگذار بود که در عدم موجودیت وی (سال های زندان) توانسته است از عهده تربیهء فرزندانش موفق بدر آید و در عرصه تعلیمی ما کوشش فراوان کرده است.

زمانی که پدر در زندان بود، همیش می پرسید که چه کار ها و سرگرمی هایی را دوست داریم که انجام دهیم. بعد از فهمیدن آن برای مادرم توصیه می کرد که زمینه سرگرمی های آن زمان کودکی و نوجوانی ما را تهیه کند. از جمله به خاطر دارم که در یکی از دیدار ها در توقیف ولایت کابل در هنگام وداع یک مقدار پول به دست تیمور، برادر بزرگم داد و نشانی یک دکان کاغذپران فروش را که در نزدیکی ولایت کابل قرار داشت، گفت و تذکار داد که من قبلا به صاحب دکان گفته ام که پسرانم از نزد تو کاغذپران و تار چرخه می خرند، ایشان را کمک کن! این که چگونه با آن دکاندار تماس برقرار نموده و به او چنین توصیه نموده بود، در آن زمان برای ما بی تفاوت بود. ولی بعد ها فهمیدیم که پدر از دور (از زندان)، یک جا با مادرم ما را تحت مراقبت و تربیه گرفته بودند. او سعی داشت که ما از نبود پدر، احساس کمبودی نکنیم (که فکر می کنم همین طور هم بود) و همیشه آن چیزی که ما می خواستیم داشته باشیم، مادر در اختیار ما می گذاشت. همچنین به مادرم توصیه می کرد که نباید در خانه نشست، باید در اجتماع داخل شد. بر اساس توصیه پدرم، مادرم شامل یکی از کودکستان های نزدیک محل زندگی (نازو وړکتون) شامل کار شد و سال ها در این وظیفه بود. در عین زمان طبق مشوره و توصیه پدر، از جمله نخستین گویندگان زن برنامه های مختلف رادیو کابل وقت ( بیشتر در بخش گویندگی اعلانات) سهم گرفت. زمانی که براساس فیصله حکومت وقت، چادری از سر زنان برداشته می شد، پدرم از زندان مادرم را تشویق کرده بود که او نیز بی ترس این کار را انجام دهد. و مادر از جمله نخستین زنانی بود که در محیط کارته سخی، بدون چادری به وظیفه اش روانه شد.

خاطره ء دیگر به نقل از گفته های یکی از دوستان هم زندان پدر. دهلیز تاریک و طولانی ساختمان زندان در توقیف ولایت کابل دارای پنجره های کوچک آهنی که در فاصله های پنج متری بود که در ارتفاع بلندی، بدور از دسترس زندانیان تعبیه شده بودند. تاچ گاه گاهی غرض تماشای ساحهء بیرون محوطه زندان و گوش فرادادن به اخبار رادیو از طریق یگانه بلند گوی صحن ولایت کابل، چوکی کوچکی را زیر پایش می گذاشت تا بتواند سرش را با این پنجره ها برابر نماید. وی علاوه کرد: "روزی پدرت در حال شنیدن اخبار ساعت ده صبح بود که متوجه می شود موتر سرویسی از برابر دروازهء ولایت کابل (جاده ولایت) عبور کرد. مرا که اتاقم در همان نزدیکی بود صدا زد و گفت، بیا ببین، چگونه موتر های سرویس با سرعت حرکت ریورسی (عقبی) دارند! من تا حال چند عرادهء شان را دیده ام. بعد ها که پرس و جو صورت گرفت، فهمیده شد که چنین موتر های سرویس بی پوز (اصطلاحی بود برای سرویس هایی که تازه در اختیار شبکه تراسپورت شهری قرار گرفته بودند، که متاسفانه سال های زندان آن ها را از پیشرفت تمدن و دستاورد های علم و تخنیک بدور نگهداشته بود)، ما همه بار اول آن را می دیدیم دقایق زیادی به تماشای آن ها انتظار می کشیدیم. خیلی جالب و عجیب به نظر می رسید." فکر می کنم که هنگام پخش اعلانات رادیو، که شام ها بود و مستقیماً پخش می شد، حتماً پدر غرض شنیدن آواز خانمش در این هنگام بالای همان چوکی در دهلیز زندان، در عقب پنجره های میله دار قرار داشت. کی می تواند حدس بزند که، شخصی بدون آن که محکمه شده باشد و به کدام اتهام وارده بر وی ثبوتی صورت نگرفته، به سال های نامعین در زندان به سر برد و از دیدار خانمش محروم باشد، ولی از طریق امواج رادیو به آوازش گوش فرا دهد، چه حالتی به او دست می دهد و چه تصوراتی را با خود خواهد داشت؟ ولی یک امر را نمی توان نادیده گرفت که با شنیدن صدای خانمش می توانسته احساسی برایش دست دهد و آن هم نوعی غرور که با وجود در بند بودن و یا در اختیار دژخیمان قرار داشتن، وی توانسته است خانم و فرزندانش را اداره کند، راه درست ونیکو را نشان دهد و آنان را به اجتماع آن روز داخل سازد که نباید از کاروان زندگی عقب ماند. این رهنمایی ها بود که وی نه تنها در مورد وابستگان خونی خود داشت بلکه در مورد تمام هموطنانش چنین می اندیشید.

و اما در مورد مرگ پدر که برای ما و بخصوص برای مادرم خیلی پر درد و جانکاه بود. به خاطر دارم روزی را که صبح زود از همهء ما پسرانش، مادر و مادر کلان با یک احساس شور و هیجان و خوشحالی خداحافظی کرد و بسوی درب حویلی رفت. در آن عالمی بود که بعد از سال ها بسوی زادگاهش گام بر می دارد و می خواهد برای مردم غریب و بیچارهء وطن پدری اش، هزاره جات، اگر هم شده ذره ای خدمت کرده باشد. ولی بعد از گذشت شش یا هفت روز ( ماه اسد ۱۳۴۲) در همان صبح وقت خبر مرگش را برای ما آوردند و ساعتی بعد جنازه اش را به درون حویلی داخل کردند، هیچگاه و به هیچوجه نمی توانم فراموش کنم. برای من کاملا باور کردنی نبود که بعد از ده سال حبس، پدر خود را در پهلوی خود می دیدیم، و آرزو داشتیم که با موجودیت او در بین ما خواسته های خودرا تحقق بخشیم و پدر نیز در مورد پرورش ما پلان های در سر داشت.

گپ های زیادی به میان آمد، که اورا کشته اند، اورا زهر داده اند و همینطور سخنان دیگر. ولی کاملا مسلم بود که اورا نیز همچون همرزمان دیگرش چون شادروان "جویا" که در زندان جانش را گرفتند و "محمودی" فقید که کوتاه مدتی بعد از رهایی از زندان (تقریباً مدت چهل روز بعد از رهایی) وفات یافت که در حقیقت قبلا در دوران زندان به مرگ تدریجی محکوم شده بود، می بایست از میان بردارند که بالاخره چنین هم کردند.

باید خاطر نشان بسازم که در آغاز سال ۱۳۵۷ در ماه جوزا برایم وظیفه سپرده شده بود تا در مورد زنده یاد تاچ تحقیق کنم و از سال های زندگانی اش و دوران مبارزات و دوران زندان وی چیزی تهیه نمایم. همان بود که مدت دو، سه هفته با یک تعداد از دوستان وی که در آن هنگام در قید حیات بودند، در تماس شدم و پرسش هایی کردم. از هرکدام آنان گوشه هایی از زندگی شادروان تاچ روشن شد و چندین صفحه یادداشت برداشتم و در اخیر آن را به ادیب شهیر کشور محترم دکتور ناظمی سپردم. محترم ناظمی با قلم روانش، که خیلی از این شخصیت علمی و فرهنگی کشور سپاسگزار هستیم، زیر عنوان "مروری بر زیستنامه برات علی تاچ، رزمنده و پژوهندهء دیگری از تاریخ معاصر ما" به رشتهء تحریر درآورد که در تابستان همان سال ۱۳۵۷ شبی از طریق برنامهء" ترازوی طلایی" با آواز گیرای فریده انوری و عبدالله شادان از رادیو پخش شد. و همان نوشته در مجلهء وزین "پشتون ږغ" به نشر رسید. برعلاوه عکس رسامی شده (پورتریت) پدرم، همانند عکس های رسامی شدهء یک تعداد دیگر از شخصیت های تاریخی و فرهنگی مشهور و نامدار و قهرمانان ملی افغانستان در محلات مختلف شهر کابل نصب شده بودند. در محله بریکوت، در نزدیکی مینار عبدالوکیل خان (دهمزنگ) در دیوارسینمای بریکوت نصب شد. قرار بود که بعضی جاده ها و سرک های عمده و محلات به افتخار چنین شخصیت ها نامگذاری شود، اما این تصمیم دولت عملی نشد.

در مورد نحوهء سؤقصد به جان "تاچ" به طور دقیق نمی توان ابراز نظر کرد، اما قراین زیاد موجود است که این عمل ناجوانمردانه و کثیف به وسیلهء یکی از گماشتگان سردار محمد داود که در هیئت شامل بود، صورت گرفته است. یکی از دوستان پدر در پاسخ به این پرسش که چگونه و چرا این کار انجام گرفت، اظهار داشت که این عمل برای بار اول نه، بلکه قبلاً نیز در مورد دیگر مبارزان وطن و وطندوستان جان باخته انجام یافته که از جمله در مورد محمودی فقید، جویای فقید و سایرین نیز اعمال گردیده است. طوری که برایت معلوم است مرحوم سرور جویا را که در زندان بود و به تکلیف قبضیت مبتلا بود، دوایش را قطع کردند و آن مرحومی در اثر این عمل در زندان جان سپرد. آقای شعاع را که به مرض شکر دچار بود، داروی لازمه را برایش ندادند. ولی در مورد محمودی قصه کرد که، قبل از سال های زندان می خواستند اورا سر به نیست کنند، اما وی خودش را نجات داد. شرح حال محمودی چنان بود، در یک روز دو نفر ناشناس، اما به ظاهر عادی به وی مراجعه کرده و اظهار می کنند مریضی دارند که نمی تواند از جایش تکان بخورد و به طبیب نیاز دارد که باید به بالینش برود و از دکتور محمودی استدعا کردند که باید مریض شان را نجات دهد. محمودی فقید بعد از اندیشهء زیاد با آن دو نفر که گفته بودند بردن و آوردن اورا به وسیلهء تکسی تأمین می کنند، به راه افتاد. اما هنگامی که موتر تکسی از پهلوی مینار نجات، که در گوشه ای از چمن حضوری قرار داشت، گذشت، محمودی تصادفاً در آیینهء عقب نمای داخل موتر متوجه می شود که دریور با نفر همراهش چشمکی زد که این گویا نشانهء موفقیت پلان شان در اختطاف محمودی به خارج از شهر بود. دکتور محمودی دفعتاً برای خنثی ساختن پلان آن ها به بهانهء رفع حاجت از دریور مجدانه خواهش کرد که لحظه ای موتر را توقف دهد. در اول آنان راضی نبودند، بالاخره در اثر اصرار زیاد موتر را توقف دادند. محمودی چند گامی که از موتر دور شد، ناگهان با دو به سویی (سمت دروازهء لاهوری) فرار نمود. در این هنگام آن دو از موتر بیرون شدند و به تعقیب وی پرداختند. اما دکتور محمودی به مردم پناه برد و از آنان خواست تا اورا از دست آن دو نفر نجات دهند. همان بود که وی در آن روز از مرگ حتمی نجات یافت.

همین دوست پدرم (آقای محسن خان مدیر) اظهار داشت که این پلان به وسیله یکی از گماشته های مخصوص داود خان طرح شده بود که در آن زمان به ناکامی رو به رو شد. اما در مورد تاچ مرحوم متاسفانه پلان وی موفق از آب در آمد. اما وی دقیقاً نگفت که حتما همین شخص مرتکب قتل شده، در حالی که در زمان مرگ پدرم یکی از گماشته های پست داود وجود داشته است.

اما چیزی که می تواند موجب تأیید گفته های دوست پدرم باشد، این است که من خودم از زبان یکی از همین گماشته های نابکار قصه مسمومیت پدرم را شنیدم که آن را برایم بیان داشت، و این زمانی بود که من برای تکمیل تحصیلات ماستری ام در رشته استخراج معادن، بعد از تعطیلات بسوی مسکو پرواز می کردم. وی نیز در همان طیاره، پرواز داشت. او در آن زمان (برخورد ما در طیاره در سال۱۳۶۱ مطابق ۱۹۸۲م اتفاق افتاد) در یکی از کشور های اروپای شرقی وظیفه رسمی داشت و برای انجام امور، به گفتهء خودش، به کابل آمده بود و دوباره بسوی ماموریت خویش مراجعت می کرد.

اینکه چطور ما پهلوی هم نشستیم و من صحبت را در مورد مسمومیت پدر کشاندم و از وی جویای پاسخ شدم، باید چند سال به عقب بروم، تا آشنایی ام را با وی روشن ساخته باشم. زیرا بدون آشنایی قبلی او نمی توانست و یا شاید نمی خواست در مورد صحبت کند.

طوری که قبلا یادآوری نمودم، در سال ۱۳۵۷ با یک تعداد از دوستان و آشنایان پدر مرحومم در تماس شده بودم تا در مورد گذشتهء پربارش و دوره های مختلف زندگانیش در وطن، دوره تحصیلاتش در کشور ترکیه و سال های قبل از زندان و سال های زندانش معلومات به دست آورم، که تا آن وقت برای ما معلوم نبود.

پدرم در روز های اخیر عمرش با یک هیئت بزرگ دولتی و مجموعه ای از متخصصان خارجی برای تحقیق در مورد وضع زندگی مردم هزاره جات و قسمت های اطراف آن به منظور انکشاف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و انکشاف معارف و زراعت و دیگر امکانات رشد و توسعه در این منطقهء فراموش شده همراه بود. در اثر پرس و جو دانستم که در ترکیب هیئت افغانی، وزرایی چون عبدالحی عزیز وزیر پلان، بحیث رئیس هیئت، ناصر کشاورز، وزیر زراعت، روسای بعضی از وزارت خانه هاو جمعی از بزرگان مردم هزاره وجود داشتند. هنگامی که در سال ۱۳۵۷ به دفتر یکی از وزرای برحال حکومت، که در سال ۱۳۴۲ عضویت هیئت نامبرده را داشت، جویای احوال آن روزی شدم و از چگونگی مسمومیت پدرم سوال نمودم، او در پاسخ گفت، که من در مورد کدام گپ روشنی برایت گفته نمی توانم. من در آن هنگام جوانی بیش نبودم و در بسیاری قضایا ما را در جریان نمی گذاشتند. بعد گفت اگر می خواهی معلومات بیشتر بدست آوری، نزد فلان کس برو، ممکن او برایت چیز های بیشتر بگوید که بتواند ترا به رسیدن به هدفت نزدیک بسازد. اینکه آقای وزیر مرا برای دریافت معمای مسمومیت پدرم به سوی این نابکار روانه کرد، آیا از آگاهی وی در مورد دست داشتن این شخص نابکار حکایت می نمود یا خیر، معمایی است که تا هنوز در باره اش فکر می کنم. بهر صورت چون شخص نامبرده در نزدیکی محل سکونت ما در مکروریان زندگی می کرد، به ملاقاتش رفتم. او بعد از آن که منظور مرا از دیدار و از توصیه جناب وزیر در زمینه آگاه شد، ظاهراً از من پذیرایی خوبی کرد. وی در آغاز از شخصیت تاچ مرحوم خیلی تعریف و تمجید نمود و نبود او را ضایعه بزرگی برای کشور دانست. وی چیز های زیادی بر همین منوال گفت که من یادداشتهایی از آن ها بر داشتم. اما هنگام خداحافظی متوجه شدم که در این مدت یک ساعت که با وی بودم نتوانسته ام چیزی و یا سر نخی دستگیرم شود تا از نحوهء مسمومیت و در حقیقت، قنل پدر چیزی بدست آورم.

اما طوری که قبلا اشاره کردم، ما بار دیگر در یک پرواز بسوی مسکو همراه شدیم، و او که به گفته خودش نمی تواند در هنگام پرواز خواب کند، چون در خواب در طیاره می ترسد! مرا پهلویش خواست و گفت، بهتر است با هم قصه کنیم تا از خواب جلوگیری کرده باشم. من نیز فرصت را غنیمت شمرده، بعد از چند گفتگوی مختصر از مسایل مختلف، موضوع به سال ۱۳۴۲، هنگامی که وی در ترکیب هیئت یاد شده بود و از قصه مسمومیت تاچ آگاه بود، کشاندم. وی بار دیگر، بعد از اینکه چهرهء تاسف آور بخود گرفت و طوری وانمود کرد که دوباره می خواهد به همان سال برگردد تا قضیه را خوب در ذهنش مرور نماید و موضوع را به اصطلاح مو بمو برایم تعریف کند. وی موضوعات داستان ساخته گی اش را مانند چهار سال قبل چنان سرهم بندی می کرد که گویا می خواهد لحظه به لحظه آن را در ذهن من تداخل نماید که مورد قناعت من باشد. اما من با وضاحت می توانستم تشخیص بدهم که بعضی مسایل که ساختهء ذهنش است، هیچگاه اتفاق نیافتاده بود. از جمله یکی ار ساخته های ذهنی اش این بود که گویا در آن زمان هلیکوپتری خواسته شد تا ما را که مسموم شده بودیم به کابل انتقال دهد، ولی متاسفانه هلیکوپتر زمانی رسید که تاچ مرحوم دیگر حیات نداشت، و مرا با آن هلیکوپتر به کابل رساندند و نجاتم دادند. این کاملا دروغ و ساخته ذهن وی بوده زیرا هیچ کسی در آن زمان از هلیکوپتر و انتقال او به کابل سخنی نزده و آن را تصدیق نکرده است. او می خواست به من چنان بنمایاند و من باورم شود که او نیز همراه با پدرم مسموم شده بود و پدر مرحومم گویا که در اثر سال های زندان ضعیف و بدنش نتوانسته مقاومت نماید و او خودش که جوان بوده و گویا به کابل انتقال شده و نجات یافته است. او در طول بیش از سه ساعت پرواز به تناقض گویی هایش ادامه داد و ظاهراً برای من خودش را تبرئه کرد. او هر قدر بیشتر می گفت، به همان اندازه ساختگی بودن گفته هایش روشن تر می شد و احساس نفرت را نسبت به وی در وجودم بیشتر می ساخت. اما متاسفانه هیچ مدرک قانونی و حقوقی را نداشتم تا اورا آن طور که بایسته است، به دادگاه بکشانم.

در این جا بهتر است گوشه یی از یادداشت ها و خاطرات برادر بزرگم، تیمور تاچ را با یادداشت هایم اضافه نمایم که می تواند گوشه های از شخصیت سیاسی و اجتماعی و اکادمیک شادروان تاچ را انعکاس دهد.

تیمور می نویسد: " هیچگاه آن روز را فراموش نخواهم کرد. صبح زود یکی از روز های ماه اسد بود. طبق معمول، ساعت هفت مصروف صرف صبحانه بودیم که دفعتاً درٍ خانه باز شد و برادر کوچک پدرم، کاکایم اسدالله با سیمای ناراحتی وارد خانه شد، چون دید ما مصروف صبحانه هستیم در گوشه ای نشست. مادرم و من هرچه اصرار کردیم با ما صبحانه صرف نماید، گفت خورده ام و شما هم اگر زودتر صرف نمایید بهتر خواهد بود. راستی نمیدانم چرا وقتی که کاکایم وارد خانه شد، بدون اراده گیلاس شیری که به دستم بود چپه شد، که این یک حادثهء غیر مترقبه هم برای من و هم برای مادرم و مادر کلانم می نمود، چون خیلی به ندرت چنین اتفاقی، چون پیاله چای یا شیری را چپه می نمودم. گیلاس طوری چپه شد که همه متوجه غیر عادی بودن آن شدیم. مادرم حتی پرسید، که چرا پسرم؟ من خود هم نمی دانستم. در جواب گفتم هیچ نمی دانم. فکر می کنم کسی قصدی آنرا از دستم گرفته و چپه کرده است. به هر حال بعد از چند دقیقه کاکایم که خاموش و غمگین می نمود، گفت، صبحانه را زود صرف نمایید، خوب خواهد بود. مادرم پرسید، چرا شما چنین حالتی دارید؟ کاکایم گفت، ناراحت نباشید، برایم خبر رسیده که جان آغا (پدرم را در بین خانواده جان آغا خطاب می کردند) مریض شده و وی را به کابل انتقال داده اند و در کوته سنگی رسیده، شاید ساعتی دیگر به خانه بیاورند. از گفتهء وی تعجب من و مادرم بیشتر شد. در جواب وی مادر گفت، تاچ طفل خوردی نیست که مریض شده و در کوتهء سنگی منتظر باشد. چرا راساً به شفاخانه نرفته و یا خودش به خانه نمی آید؟ من هم همان سوال ها را تکرار کردم. کاکایم که حالا ناراحتی و پریشانی از سیمای وی بیشتر نمایان بود، گفت، من هم چیز زیادتری نمی دانم، برایم چنین خبری داده اند و گفته اند که آماده باشید. در جریان همین گپ ها بودیم که حدود هشت صبح دروازه کوچه به صدا درآمد، یکی – دو نفر داخل حویلی شدند. بعد متوجه شدم که از داخل یک موتر تابوتی را بالای چهارپایی گذاشته، داخل حویلی نمودند، و این تابوت پدرم بود. به تعقیب آن دوستانی که خبر شده بودند به درون حویلی داخل شدند.

چون حادثه غیر مترقبه بود، باور کردن آن برای همه و برای شخص خودم مشکل بود. به حالت گیجی و دست پاچگی افتاده بودیم. نمی دانستیم چه کنیم! چندین مرتبه بالای تابوت پدرم می رفتم و بر می گشتم و با خود می گفتم، نه! این پدرم نیست. و باز با خود می گفتم شاید همهء این وقایع را در خواب می بینم. کاش چنین می بود! ولی افسوس که همه چیز حقیقت داشت. تا ساعت نه بجه، آهسته آهسته تعداد دوستان و نزدیکان زیاد شده می رفت. در همین لحظات بود که متوجه شدم بعضی گپ هایی از مسموم شدن و زهر دادن پدرم زده می شود، همچنین تعدادی، که شاید وظیفه داشتند وزیاد اصرار می ورزیدند که همین حالا و هرچه زودتر باید جنازه دفن شود، و حتی می گفتند، از طرف مقامات چنین دستور داده شده است. از گپ های شان پیدا بود که می خواستند از تجمع و سرو صدا جلوگیری نمایند. اما مادرم و من از به خاک سپردن با عجله و بدون سرو صدا ممانعت به عمل آوردیم و گفتیم حداقل باید تاظهر منتظر باشند تا نزدیکان و اقارب خبر شده و جمع شوند.

به هر صورت بعد از ساعتی هیئتی مرکب از چند نفر که در راس آ ن سید شمس الدین مجروح، وزیر عدلیه قرار داشت، آمده و گفتند، چون مرحوم تاچ یکی از روسای وزارت عدلیه است، بناءً نظر به تعامل دولت تمام مراسم به دوش ما می باشد. ( قابل یادآوری است که اعلان فوتی و خاک سپاری تاچ مرحوم قبلاً در سرویس اعلانات صبح وقت رادیو از طرف وزارت عدلیه به نشر رسیده بود که در آن، زمان برداشتن جنازه را ده قبل از ظهر همان روز تذکر داده بودند، و این در حالی بود که هنوز تاچ را به خانه نیاورده بودند) بعد چند تن از دوستان و اقارب نزدیک، منجلمه شادروان عبدالروف خان ترکمنی مداخله کرده و گفتند که مراسم به دوش ما است. همچنین تعدادی از دوستان، ارادتمندان و همفکران پدرم داخل موضوع شده گفتند، تاچ شخصیتی است که به همه تعلق دارد، باید در مجموع از طرف همه وظیفه گرفته شود و طوری که همه خواهان آن هستیم باید مراسم تدفین صورت گیرد. بالاخره فیصله طوری شد که بعد از ظهر جنازه از خانه انتقال و به جمال مینه، در صحن زیارت سخی به خاک سپرده شود.

به یاد دارم آنقدر دوستان، نزدیکان، اقارب و جمعیت زیادی از مردم محل تجمع کرده بودند که جاده های اطراف منزل ما پر از جمعیت شده بودند. مردم کارته چهار و کارته سخی تا آن زمان چنین جمعیتی که جهت مراسم به خاک سپاری جمع شده باشد، ندیده بودند. با وجودیکه در اول کوشش شده بود جنازه هرچه زودتر و بی سروصدا دفن شود، با آن هم هزاران نفر در مراسم اشتراک ورزیده بودند. بعد از مراسم به خاک سپاری سوانح تاچ از طرف وزارت عدلیه، زندگینامه و فعالیت های سیاسی، اجتماعی و مفکوره های آزادیخواهی و دوران زندان وی از طرف دوستان و همفکران وی خوانده شد. در ضمن باز هم از مرگ مرموز پدرم یاد آوری به عمل آمد و محسن خان مدیر، یکی از دوستان و شاگردان مرحوم تاچ و عضو جمعیت وطن از مسموم شدن وی یاد کرد.

چند روز بعد عبدالحی عزیز که در موقع به خاک سپاری هنوز درسفر بود، جهت بازدید و فاتحه به خانۀ ما آمد. چون وی پدرم را خیلی دوست داشت و من هم همیش وی را کاکا می گفتم و احترام عمیق به وی داشتم، از همان لحظه ایکه داخل حویلی شد و من به استقبالش رفتم، مرا در آغوش گرفته هر دو شروع به گریه کردیم. وی چنان متاثر بود که اصلا قادر به گپ زدن نبود. هر بار که شروع به گپ زدن می کرد، باز هم گلویش پر شده، گریه می کرد و یک جمله را چند مرتبه تکرار می کرد، " نامرد ها، کاکا را از پیش ما بردند، از پیش چشم من بردند!" ( دوستان نزدیک پدر، منجمله عبدالحی عزیز، تاچ را به احترام کاکا و یا بریالی خطاب می کردند) من از وی پرسان کردم ، شما که یکجا بودید، چطور این واقعه رخ داد؟ همینقدر برایم گفت، "کاکا از سفر خیلی خوش و راضی بود، هر جا که می رسید با مردم و اهالی به گفتگو می نشست، از وضع زندگی، وضع اقتصادی ، اجتماعی و معارف ایشان پرسان می کرد و یادداشت بر می داشت و برای مردم می گفت، بعد از این شما دیگر در این حالت نخواهید ماند. سرک، مکتب و دیگر ضروریات شما به زودی رفع خواهد شد. در روز های اخیر هیئت که در قسمت های دایکندی رسیده بود و سفر تقریباً به پایان رسیده بود، روز قبل کاکا را دیدم که از خیمه خویش در صبح وقت بیرون آمده، به کنار دریایی که در نزدیکی واقع بود رفته، سرو صورت خویش را با آب دریا می شست. به وی گفتم مریض نشوید، هوا سرد است! در جواب گفت، آب و هوا خیلی مساعد است و من هم از این سفرخیلی خوش و مسرور هستم. بعد من به کار های خودم مصروف شدم. شب آن برایم خبر رسید که وضع کاکا خوب نیست. زمانی که به خیمۀ وی رفتم، دیدم وضع وخیم است و در حالت بیهوشی قرار دارد. از موضوع پرسان کردم، چه شده؟ گفتند شاید چیزی خورده باشد، مثل اینکه مسموم شده باشد. اما غذایی که وی صرف کرده همه از آن خورده بودیم. چون در منطقۀ دور افتاده قرار داشتیم، دکتور و شفاخانه به دسترس نبود و هم چون کاکا در زندان رنج زیادی دیده و ضعیف شده بود، وجود وی مقاومت کرده نتوانست. در حالیکه سر وی در بغلم بود چشم از جهان فرو بست." بعد از گفتن این سخنان باز هم شروع به گریه کرد. چون غم وغصه زیادی داشت، نمی توانست به طور عادی گپ بزند. از مادرم معذرت خواسته وگفت، حالا نمی تواند همه چیز را قصه کند و گفت می دانم کار، کار کی بوده، ولی فردا باید آمادگی بگیرم که بنا برکدام کار ضروری به فرانسه نزد شاه بروم، بعد از اینکه دوباره برگشتم تمام قضایا را برایتان قصه خواهم کرد. اکنون متاسفانه نمی توانم برایتان چیزی بگویم. ولی در یک لحظه ای که دراتاق به غیر از اعضای خانوادۀ ما کس دیگری نبود، آهسته به مادرم گفت: "کاکا را زهر دادند. او را از ما ربودند. این نابکار ها تا به کی شخصیت ربایی می کنند؟" بعد باز به گریه افتاد و اشک هایش را پاک کرده و خداحافظی نمود و باز تکرار کرد، در برگشت همه قصه ها را روشن خواهد گفت. دریغا که وی هم به سفری رفت که زنده برنگشت و رازی را که باید برای ما می گفت با خود به گور برد. از قرار معلوم وی را نیز در پاریس مسموم کرده بودند و جنازه اش را سه ماه بعد به کابل آوردند."

تاچ که یک هزاره بود، شخصی بود خود ساخته که از دکان نانوایی مامایش شروع کرد و به پایه های بلند اکادمیک و سیاست گام برداشت. او مردی بود که سخت به خانواده و وابستگانش، به وظیفه و شاگردانش علاقمند و دلسوز بود و آرزو داشت تاکلیه هموطنانش را در خوشبختی، آسایش، پیشرفت و ترقی ببیند. یکی از شاگردانش، محترم پوهنوال محمد انور ارغندیوال، استاد فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون کابل در یک دیدار رسمی که در آن پوهنځی با هم داشتیم، بعد از صحبت های رسمی برایم گفت که: "تاچ الحق استاد واقعی بود، ما شاگردانش همه اورا دوست داشتیم و همیشه به درس هایش حاضر بودیم، زیرا شادروان تاچ چنان درس می داد که هیچ مشکلی برای ما باقی نمی گذاشت. اگر احیاناً یکی از شاگرد ها موضوع را درک نکرده بود، دوباره طوری برایش توضیحات می داد که اشکالی باقی نمی ماند و خودش را مطمئن می ساخت که توانسته است شاگردش به قناعت رسیده است."

پدرم بعد از برگشت به وطن به حیث استاد مضمون مالیه و بودجه مقرر گشت و این یک فرصت نیکویی بود که از یک سو درس سیاست را به شاگردانش بدهد. او به حیث نماینده انتخابی مردم در بلدیه برگزیده شد. همرزمانش در دوره هفتم شورای ملی نماینده انتخابی مردم شهر کابل بودند. وی در ارگان نشراتی جمعیت وطن ، جریده "وطن" با مضامین دقیق و روشن از وضع اسفبار اقتصاد کشور بیباکانه انتقاد می کرد. او در راهی می رفت که یقین داشت می تواند از این راه برای وطن و مردمش خدمت واقعی انجام دهد. آری او در راهی گام برداشته بود که راه مردم بود، هیچ از آن هراس نداشت و زندان دژخیم را با جان و دل نیر پذیرا شد.

اما شخصیت تاچ باوجود زندانی شدن چنان پرآوازه و شناخته شده است که همواره در خاطره ها خواهد ماند که باعث افتخار وطن ، مردم و افتخار خانواده او است.

- یادش جاوید و روانش شاد باد !

شانور تاچ

ادامه---->


بازگشت به صفحه نخست