بیرنگ کوهدامنی
روشن ترین ستاره
گر مرگ مان امان بدهد کار ها کنیم
شب را به ماه و اختر صبح آشنا کنیم
آری بیا که زورق سیمین ماه را
در هر کرانه از شط شب ها رها کنیم
سوی دیار ظلمت سنگین دیر پا
"روشن ترین ستاره شب را صدا کنیم"
سوی بهار و لاله و عطر شکوفه ها
دروازه های بسته ی این خانه، واکنیم
از یاد آسمان و خدا ، هر دو رفته ایم
هم از فلک شکایت و هم از خدا کنیم
فریاد بندگان ، همگی بی جواب ماند
دستی بلند کرده خدا را دعا کنیم
گر بار ها به باد رود آشیان ما
بنیاد آشیان دیگر ، باز ما کنیم
این باغ را که قصه ی سبزش ز یاد رفت
پروانه و پرنده و گل از کجا کنیم ؟
شابی بی"ناله"
سیه سر
سیه چادر به اندامم نمودند
به کنج خانه پنهانم نمودند
چراغ معرفت از هر دو دستم
گرفتند و رگ جانم بریدند
سیه کار و سیه روی و سیه دل
گنه کردند و بد نامم نمودند
مرا کوچک برادر پاسبان شد
چه دردی؟ شک به دامانم نمودند
عیال و کوچ می نامند ، امّا
چو دزدان نام و عنوانم ربودند
به پایم حلقه های بی نوایی
به داغ و رنج و حرمانم فزودند
قلم گرید ز شور نالۀ من
"سیه سر" گفته زندانم نمودند
سرتیر
غزل
اوښکه د کباب شوم د انګار خوراک
هجره ! د وصال د انتظار خوراک
هیلې مې نیمګړې ، راسره درومی
ولویدم په خوله کې د ښامار خوراک
دلته د زخمو علاج په مالګه شی
بې له دې به څه وی د بیمار خوراک
هر ټوپک انسان په نښه کړیدی
عام شو په وطن کې د دې ښکار خوراک
وګورﺉ دا تور، دا لاشخواره کارغان
روږدی له پخوا دی په مردار خوراک
بله د پایښت وسیله نه لری
غوښې چې زموږ شوې د غدار خوراک
دا لیوان « سرتیره» مړښت نه لری
ته یې د بیګاه زه د سهار خوراک
محمد تقی اکبری
دیار گل سرخ
کاش دعوت کنی ای پیک بهار گل سرخ!
باز گلهای جهان را به دیار گل سرخ
دشت، مسحور تماشایی گلباران هاست
چشم بارانی تو آینه دار گل سرخ
گوش کن قاری گلزار قناری ها را!
که به شور آمده از نقش و نگار گل سرخ
آی خورشید سرنیزه! بخوان و بدرخش
ریشه در خون تو دارند تبار گل سرخ
باز فریادِ که در دشت پراکنده شده؟
که به هر دامنه پاشیده غبار گل سرخ
شرق تا غرب -اگر چشم بچرخانی- آه
داغ می بینی و انبوه قطار گل سرخ
پیک پاییز! بچین از لب پرپر شده مان
باز گلبوسه به گلبوسه نثار گل سرخ
همه دعوت شده اند آه ببین! گل کرده ست
صد بهشت پرپر، روی مزار گل سرخ